به گزارش گویای صنعت، ای سید آزادگان، ای امامِ شهیدِ زنده!
نمیگویم دلم برایت تنگ شده، زیرا شما هر روز در کوچه پس کوچه های خاطراتمان جاری هستی. میگویم چشمانم همچنان به دنبال رد پای تو در میان جمعیت میگردد، در هیاهوی روزهای وداع که تمام شهر خون گریست و خاک، رخت عزا پوشید.
آن روزها، از هر کوچه و خیابان، موجی از انسانها به سمت شما می آمد. پیر و جوان، زن و مرد، کودک و بزرگ، همه یکصدا فریاد میزدند: یا حسین. نه از سر عادت، که از سر یقین. یقین به اینکه شما، چون حسین(ع)، با خون خودت، نقشه راهی برای همیشه ترسیم کردی.
من در میان آن ازدحام، بغضی داشتم که ترکید. نه از غم رفتن، که از حسرت بودن. حسرت اینکه ای کاش یک بار دیگر میتوانستم از نزدیک، چشمان نافذت را ببینم، که حتی در نهایت خستگی، امید را به دلها هدیه میداد. ای کاش کلماتت را دوباره بشنوم که چگونه از ساده زیستی، از شجاعت، از ایستادگی در برابر ظلم میگفتی و ما را به غیرت دعوت میکردی.
خاطره ی آن روز، مثل فیلمی در ذهنم تکرار میشود. هنوز بوی عطر و گلاب را از دستان مردم حس میکنم. هنوز صدای اذان و سینه زنی را از گوشه و کنار میشنوم. هنوز چشمانی را میبینم که با ساعتها انتظار در خیابانهای غبارآلود، در انتظار عبور تابوتت، روشن شده بود و لحظه ای که تابوت از دور پیدا شد، همه چیز را فراموش کردند. مردمی که شاید برای اولین بار بود که آنچنان بیپروا اشک میریختند و با دستهای خالی، ولی با دلهایی لبریز از عشق، بدرقه ات میکردند.
در میان آن همه انسان، کودکی را دیدم که روی دوش پدر نشسته بود و با دستان کوچکش، گلبرگهای رز را به سمت تابوت پرتاب میکرد. پیرمردی را دیدم که با عصا، خود را به صف اول رسانده بود و با چشمانی خیس، دستهایش را به آسمان بلند کرده بود و زمزمه میکرد. دختر جوانی را دیدم که عکس شما را روی سینهاش چسبانده بود و با همه وجود، فریاد میزد: یا حسین. در آن لحظات بود که فهمیدم وداع شما، فقط یک مراسم نیست؛ یک حماسه ی ملی است، یک تجلی عشق است، یک نقطه ی عطف تاریخی است.
وداع شما، وداع یک فرد نبود. وداع یک مکتب بود، یک راه بود، یک جریان بود. در آن روزهای سرد و گرم، من دیدم که چگونه یک ملت، با تمام وجود، عشق خود را به ولایت فریاد زد. دیدم که چگونه اشکها، جای کلمات را گرفتند و چگونه نگاه ها، با یکدیگر عهد بستند. این همان حقیقتی بود که دشمنانمان را به تعجب واداشت؛ مردمی که در سوگ یک رهبر، نه از ضعف و ناامیدی، که از قدرت و ایمان، فریاد برمی آوردند.
و من، در میان این همه عظمت، چه دارم جز چند کلمه؟ جز این دلنوشته که با خون دل نوشته شده است؟ کجا میتوانم عظمت آن روزها را به تصویر بکشم؟ کجا میتوانم عمق ارادت این ملت وفادار را شرح دهم؟
به تو عهد میبندم، ای رهبر شهیدم،
که راه تو را، راه استقامت و اخلاص، تا آخرین نفس ادامه دهم. که از کیان این انقلاب و آرمانهایت، با تمام وجود، پاسداری کنم. که در هر محفل و هر جمعی، نامت را، راهت را، و عشق مردم به شما را، زمزمه کنم. که اگر روزی دشمن بخواهد یک وجب از خاک این سرزمین را به یغما ببرد، با تمام وجود، به مانند آن روزهایی که برای بدرقه ات آمدند، در میدان حاضر شوم.
یادم نرود که در آن روزهای وداع، نه فقط مردم ایران، که آزادگان جهان، با تو وداع کردند. نه فقط شیعیان، که تمام آزادگان عالم، به عظمت روح بلندت، لبیک گفتند. شما از آن یک قوم نبودی، شما از آن تاریخ بودی، از آن انسانیت بودی، از آن معنویت ناب اسلامی بودی.
آری، رفتی، اما در دلهای ما ماندی. رفتی، اما حضور شما، از همیشه پررنگتر شد. رفتی، اما هر پرچمی که در این سرزمین برافراشته شود، نام شما را بر خود دارد. خونت با خاک این سرزمین گره خورد تا برای همیشه، بیداری و غیرت را به نسلهای بعد از ما منتقل کند. و ما، چه در قالب یک دلنوشته، چه در قالب یک فیلم، چه در قالب یک عکس، تلاش خواهیم کرد که این عظمت را برای همیشه، در حافظهی تاریخ ثبت کنیم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
و سلام بر شما، ای شهید زنده ی تاریخ!
و درود بر روح پاکت که همیشه، نظاره گر راه ماست. روحت شاد و راهت پررهرو باد!




















































































































































Saturday, 26 September , 2026